در اطراف خانه ی من
آن کس که به دیوار فکر می کند ، آزاد است!
آن کس که به پنجره ....غمگین!
و آن کس که به جستجوی آزادی است ،
میان چاردیواری نشسته
می ایستد ...چند قدم راه می رود!
نشسته ... می ایستد
چند قدم راه می رود!
نشسته...می ایستد ...چند قدم راه می رود!
نشسته
می ایستد ...چند قدم راه می رود!
نشسته ... می ایستد
چند قدم راه می رود!
نشسته...می ایستد ...چند قدم راه می رود!
نشسته
می ایستد ...چند قدم راه می رود!
نشسته ...می ایستد
چند قدم ...
حتی تو هم خسته شدی از این شعر
حال چه برسد به او که ...نشسته
می ایستد...
نه ! ...افتاد!
گروس عبدالملکیان
+ما سبز ها برای آزادی می جنگیم و آن ها برای دین و شرف و اعتقاد
در واقع هر کس برای چیزی می جنگد که ندارد
و سکوتـــــ می کنند.
و تو در درکــــ مبهم احساســـی دست و پا میزنـــی...
صدای دروغگویی حرافی می کند
از فـــ ـ ـــکری
که گویا تمام ذهنش را به خود مشغول کرده...
.
.
.
نـــ ــگاه هــا از هم گرفته می شوند.
نگاهی از تو گرفته می شود...
به فاصله ی چند شــ ـما و یک شیشه!حرف اول:
بعضی ادم ها خواننده ی زندگیت می شوند.بعد می دانی که جریان چیست؟خواننده ها صدای اصلیشان با چیزی که تو می شنوی فرق می کند،اساسی.انوقت است که مدام باید منتظر باشی-درحد ذوق مُردگی- که صدای اصلیشان را بشنوی.مدام می گردی در هر کلمه ای که تلفظ می کنند،بولدش می کنی برای خودت،در ذهنت که بعدتر ها بروی بگردیش،شاید نشانه ای از صدای اصلیشان پیدا کردی.اول عرق ریزان روح می شوند این ادم ها.
حیاط خلوت:
بعضی تر های دیگر هم هستند که فقط حرف می زند و می مَکند اکسیژن اطرافت را،مایعش هم می کنند گاهی.بعد تو مجبوری صبر نکنی که بگردی صداشان را هرجا.این جور ادم ها منتظرت نمی گذارند.بلدشان نشده چقدر تقاضا،چقدر عرضه.شاید برای همین بازار براشان کساد می شوند،عین لزوم بودنشان.
حرف اخر:
ادمهای این اخر هم که چسبیده اند ته ته ته جدول،انگار خفقان گرفته باشند.رو به مرگ باشند.دهنشان را باز نمی کنند اکسیژن بگیرند.باید پیداشان کنی.از ته چاه بکشیشان بالا.بدون اینکه خودشان/ادم های اطراف،بفهمد/بفهمند.
صمیمیت که پشت چراغ قرمز نگاهت می دارد،که مکث کنی کمی در رابطه های هنوز،در ادم هایِ ترین،صدا کردن اسم کوچکش اولین قدم است.وقتی ازاد می شوی از قید و بند خانم/اقایِ فلان،صدا کردن اسم کوچکش وسوسه ات می کند.یک جور قانون همیشگی ست.می خواهی ش که باشد،که بماند.ارام ارام مزه کردنت می گیرد.نه هر جا،نه هروقت.مقدس اند بعضی لحظه ها،حرف ها،حتی اگر به خود گفتنی باشند تا ابد.روی صندلی می نشینی،ارام سرت را تکیه می دهی عقب،کج.زانوهایت را بغل می کنی.بعد صدا می زنی...صدا می زنی ادمی را که پشتش به توست.با تن های مختلف ، با لبخند های جورواجور،عمیق و صاف و بی وزن. که دلش را بدست بیاوری.که ببینی کدام یکی دلش را می برد اخر.
این روزها اگر ببینی ام،یک جور گل بهیِ نابی پخش است روی گونه هایم.که اصلا اسمش را ساخته اند برای صدا کردن،اسمی که این همه وقت،یک گوشه پس گوشه ای منتظر تو بوده که حرف به حرفِ عزیزش را صدا کنی.که شرمِ داغ و ملتهبت،شُره کند روی گونه های مرمرِ زندگیِ بی رنگ و بوی جو گیر شده ات.
من یک دانه از داشتنِ دو ماهه ی ابدی اش...خوشبختم.
بعضی از موضوع هاکلا مرد-ننویس هستند.مردها نباید دست به قلم شوند اینطور مواقع.از بس که موضع دیدشان با خانم های اطرافشان فرق می کند.با خانم هایی که همان منظره را دیده اند،همان واقعیت را حس کرده اند.مردها مغرور و خونسرد می نویسند موضاعاتی را که باید داغ داغ خورد،موضوعاتی که مردها باید لیوان اب خنک بعدش باشند.
خانم ها با هر کلمه که می نویسند،تو را ارام ارام از بین یک هزاتوی پیچیده راهنمایی می کنند بی انکه دست راهنما را ببینی.همانقدر که معلقت می کنند در فضای نوشته هاشان،یک جاهایی- مخصوصا اخرنوشته هاشان- پاهایت را محکم می کوبانند روی زمین،جایی که رسیده ای به اخر هزارتو،جایزه ات را گرفته ای،بی خیال ِ داستان می شوی بی انکه بدانی جایزه ی اصلی هم در کار است.
مردها موضوع ها را بو می کشند اصلا!طوری که حسودیت می شود بهشان که چرا تو ندیدی این همه ظرافت را در ان لحظه؟مردها هر کلمه ای که می نویسند کمکت می کنند عکس العمل دلخواه ان موقعشان را ببینی.طوری مجسم می کنند لحظه را برایت،انگار نه انگار که خودشان هم داخلش بودند.سوم شخص داستان اند.طوری که دلت می خواهد موضوع های مرد-نویس ِ ناراحت کننده ی زندگیت را بدهی بهشان که بنویسند برایت،انگار از اتاق عقبی مغزت بیرون می ایند و بغلت می کنند...ارام و محکم و مطمئن.سوم شخص داستان تو می شوند که بهت می گویند:گور بابای کسی/چیزی که تو بخاطرش چیزیشه...خودت مهمه که اونم می دونه چی کار کنه الان!
این ظرفیت عظیم نوشته هاشان،عادت کردنی و کهنه شدنی و بی خیال شدنی هم نیست.اینست که هرکدام راه خودشان را بروند لطفا!
به فاصله ی دو روز از کار ناراحت کننده ای که انجام دادم یا دیگران نسبت به من انجام دادند یا دیگرانی دیگر،بی هیچ ارتباطی به من، انجام داده اند-خلاصه تر می شود کلیه ی کارهایی که خجات کشیدنی هستند- وجدان دردِ وخیمی می گیرم.این دو روز به شدت دچار گشادی سیاهرگ و سرخرگ می شوم از بس عمل انجام شده با پاهای گلی توی راهروهای ذهن من راه می رود،بعد قلبم تندتر می زند،خون توی مغزم فوران می کند بی اینکه روی گونه هایم دویده باشد...اگر دقت کنی ممکن است لب پایینی را ببینی که با دو دندان جلوی بالایی گاز گرفته می شود،هر دو دستم بی اختیار مشت می شود و با سرعت دوباره باز می شود.چشم هایم-بسته به اینکه کجا هستم-گشادِ گشاد،یا بسته ی بسته اند.زانو هایم شروع به لرزیدن می کند...لب هایم مدام تکان می خورد،می جنگد....همگی نا خوداگاه، چون از گردن به پایین هیچ چیزی حس نمی کنم.
یک لحظه ی خیلی کوتاه،همه ی صداها نشنیدنی می شوند،همه ی ادم ها نادیده گرفته شدنی.می بازم خودم را.ادم های بازنده اینطور مواقع چه می کنند؟خودشان را مقصر همه چیز می بینند؟که بتوانند جای ان همه رد پای گلی را ببینند؟که نگاهشان را ندوزند به دری که باز است و هیچ خبری از کننده ی کار نیست؟شاید هم چون می دانند سال های خیلی خیلی دور بعدی،حتی اگر هیچ کدام از اتفاق های خاص زندگیشان را یادشان نیاید این یکی جزو فراموش نشدنی ها خواهد بود.
اینطور مواقع که اوضاع و احوالِ سرزنش شده ی من،بدجوری خاکستری می شود انگار کسی ارشیو مغز من را باز می کند تا بقیه ی فکرهای منجر به خودکشی برای من،حمله کنند،همه چیز را بسوزانند و راهشان را بکشند و برگردند به ارشیوشان....هر کدام به قفسه ای که با زمان و مکان و ادم ِ صحنه ی جرم،برایشان مشخص شده...
اخر همه ی این حوادث که ممکن است چند ثانیه طول بکشد من می مانم با شانه های افتاده،دست های خالی و فکر اینکه از روز اول چقدر پیشانیم کوتاه بوده...
دفعه ی اول ها،نخستینِ نخستین لحظه ها،فقط همان ها خاطره می شوند.دفعه ی اول که می خواهی کاری را اغاز کنی،نه خستگیِ طی کردن راه داری،نه حتی هیچ تصوری از چیزی که قرار است در راهت برخورد کنی با ان.فقط راه می افتی- گاهی حتی بدون هیچ کدام از کوله پشتی هایت که مسافرت و جاده می طلبند-....موقع رفتن از مبدا و امدن به مقصد،اذوقه هایت را هم جمع می کنی.یک جور از تولید شدگی به مصرف.
گاهی حتی زحمت رد شدن از مرزِ تمام شدگی هدف را هم به خودت نمی دهی.جایی همان نزدیکی ها سرت گرم می شود به گول زدن خودت که :«رسیدم اخر...».اما تجربه ثابت می کند به تو که جایی که نشسته ای درست مرکز همه ی سکون ها و از حرکت ایستادن هاست.حتی زمین زیر پایت حرکت می کند،بی اینکه تو را هم ببرد همراه خودش...شاید چون دور کردن هدفی که روزی به تو خیلی نزدیک بوده،کافی است.
اینطور مواقع است که باید تیغ زیر گلوی اراده ات بگذاری تا به زور از جا بلند شوی،رعشه ی وحشت از روبه رو شدن با همه ی سختی ها را دوباره به جان بخری.می دانی؟یک جورهایی این درد لعنتی را می شناسی و می دانی همین است که هست...بعدتر،یک دفعه می فهمی هدفت،بهشتی که قرار است به ان برسی اهمیتی ندارد دیگر،مهم امروز و الان و همین لحظه است که تو داری زجر می کشی و می ترسی از خودت بپرسی چرا؟
اینست که فکر می کنی دفعه های اول معجزه اند.فکر نمی کنی به تک تک جزئیات،نقشه نمی کشی که چطور باید انجامش داد،چون دفعه ی اول ها طوری کار را انجام می دهی که توی ذاتِ همان کار است....شاید برای همین است که قرمز پررنگ پخش می شود توی رگ هایت.
تعارف که نداریم.دفعه های دوم و سوم را بگیر تا اِنُمین بار.همگی تقلید ناشیانه ی دفعه ی اول اند و بس!
دروغ هم مرز دارد،قلمرو دارد،حرمت دارد برای خودش.دست کم گرفته می شود گاهی،زشت و زننده هم.مرزش اما تا جای مطمئنی ادامه پیدا می کند.تا بعد ازمرز دوست داشتن و قبل از مرز عاشقی.نه که نشود دروغ گفت به کسی که عاشقش هستی،نه،غیرممکن است بتوانی دروغ بگویی به او.اما کسی را که دوست داری می توانی همچنان بپیچی توی هاله ای از دروغ های محترمانه ی دوست داشتنی ات که لذتش بخشیدنی هم باشد.
بگذار فکر کند توی پیراهن یقه هفتِ شطرنجی اش،خوش تیپ ترین ادم دنیاست...بگذار فکر کند لالایی هایت،مزه ی دیگری دارد با صدای او،جوری که هیچ بنی بشری تا به حال نخوانده بوده برایت.بگذار بداند ارامش بخش ترین موهای پرکلاغی دنیا را دارد،که ساخته شده اند برای دستان تو،که تا دلشان می خواهد جولان بدهند انجا.چه عیبی دارد فکر کند« َ م »ی که اضافه می کند به اخر اسمت، لذت بخش ترین مالکیت دنیاست برای تو؟
یک زیرشاخه هم می شود باز کرد برای دورغ های به-خود-گفتنی.مثلن؟مثلن کسی مثل من در مورد ادم های خاص زندگیش تمام اطلاعات را نمی گیرد تا فرصت خیال پردازی داشته باشد همچنان.تصورش را هم نمی کنی چقدر لذت بخش است ادم هایت دقیقا همان ماههایی،روزهایی،ساعت هایی،به دنیا امده باشند که تو حدس می زنی/می خواهی.که ان روز مخصوص تو و ان فرد خاص باشد برای جشن گرفتن تولدش...لذتش کشدار است.طولانی تر از کش امدن پاستیل های کشیِ هلویی، وقتی بین دندان جلویی و زبانت مدام کوتاه و بلند می شوند.مزه اش هم نه تنها روی زبانت،که تمام وجودت را پر می کند.وسوسه ی ادامه دادنش هم.
لابد کسی برداشته نوشته در مورد یک فصل اصلی،که باید باز شود درباره ی باور کردن بعضی از همین دروغ های لذت بخشِ به-خود-گفتنی،وقتی زمانِ ماله کش، مدام ماله می کشد رویش،مبادا تو از روی ابرِ پنبه ای سفیدت در اسمان با مغز بخوری زمین یا حتی مبادا مشت واقعیت دندان هایت را توی دهانت خرد کند،نوشته حتما کسی،هوم؟
ممکن است یک روز که از خواب بیدار می شوی،موقع صبحانه خوردنتان،وقتی یک نفر پشت تلفن می گوید:"هی!چرا تو روی منوی رو به روم نیستی؟" هر کاری می کنی نتوانی مثل همیشه دلیل لبخند کل روزت را پیدا کنی.ممکن است یک روز که توی مبل جلوی تلویزیون فرو رفته ای و خدا را شکر می کنی اینجا چیزی هست که این مبل به سمتش باشد فکر نفر دومی راحتت نگذارد تا ببینی یک چیز بزرگ علمی احمقانه کشف شده انهم توسط یک ادم خسته کننده ی زشت.
خوب این شرایط دقیقا وقتی اتفاق می افتد که دچار دو-پارگی ِ شخصیت شده باشی.وقتی نمی فهمی چرا موقعی که با ادم مورد علاقه ات هستی احساس گُر گرفتگی همیشگی شُره نمی کند روی گونه هایت،زبانت گلوله نمی شود ته حلقت،چراهمراه جریان خونت ادمک های انرژی دارِ همیشگی را احساس نمی کنی که از هلیکوپترشان می پرند روی رگ هایت و همین طور بالا و بالاتر می روند؟نمی فهمی چرا به طور عجیبی احساس می کنی باید این دو ادم را باهم داشته باشی،دقیقا کنارت،شاید هم روی شانه هایت مثل فرشته های محافظت،تا دقیقا احساسات قبلیت برگردند سر جایشان.
خوب یک چیزی را خوب می دانم.این دو ادم نمی توانند هیچ وقت کنار هم دوام بیاورند چون هرکدام یک گوشه از تکه ی وجود تو را که مال خودشان است می کشند بی اختیار حتی و ممکن است از اینی هم که هستی پاره تر بشوی .نویسنده دلش می خواهد برود به هر دویشان بگوید:نمی شود بمانید؟فقط ماندن؟بدون اینکه کسی مال دیگری شود؟یا تکه ای از کسی مال دیگری؟
اینجا نویسنده ای هست که دارد نمایشنامه اش را دوباره می نویسد بی اینکه اینبار نقش اول را به کسی داده باشد...ولی دو نفر هستند که همیشه عادتشان بوده نقش اول نمایشنامه باشند و حالا ناراضی اند.نویسنده دلش می خواهد باشند همیشه اما نه مثل این چند روزه،ازاردهنده.
دلهره ی رد شدن ازشان همیشه ازار دهنده ست.کسانی که همیشه فکرش را می کردی،یک جورهایی هم بهت ثابت شده که عاملِ پچ پچ هایی پشت سر تو بوده و هستند هنوز.کلا از این ادم ها متنفرم.از اجبار بودن باهاشان بیشتر.انگار گم کرده اند سوم شخص خودشان را،کسی که ناظر نیست بر کارت،اما تو همیشه یک جورهایی در حضورش زندگی می کنی،مواظبش هستی که ناراحت نشود بعدا،اصلا این نوع زندگی نفوذ کرده بین همه ی ما.حالا این ادم ها لطف کردند و گم کردند مال خودشان را و حالا فکر می کنند اجازه ی انجام هر کاری را دارند.
انگار باور کردند«اگر سرت پایین باشد و نگاهی به اسمان نیندازی،انجام هر کاری ازاد است»،یکیش پچ پچ پشت سر تو.از انجایی هم که همیشه پایین را نگاه می کنند زمین زدنشان هم سخت است.
اصلا کاش می شد هرکس یکی از این برگه هایی که یک ردیف باریک چسب دارند بالایشان که باعث می شوند تو مدام چسباندنت بیاید،بر میداشت،موقع رفتن می نوشت چیزی را که ادم درونش نمی تواند جلویت هوار بکشد،می چسباند پشت تو. که از تومتنفر است لطفا جلوی چشمش پیدا نشو...یااگر قسمت خنده ات بیشتر شود،محبت دست دادنت،صدا کردن اسمش و الخ، احساس می کند که:هه!چه همه احساسم بهترشه!چه همه راحتمه...
بعد تو هم هی برداری یک چیزی برایش بنویسی ان گوشه کنار ها،که حتما،راهی ندارد اصلا،خوب شد گفتی بهم،بعد که دیدیش یک روز،توهم بچسبانی پشتش...که لااقل شوق دیدار ایجاد شود درش،یا بیشترش کنی حتی.
خلاصه تر اینکه بعضی ادم ها نقد-لازم می شوند....بعضی ادم ها نقد کردنشان می اید.اما فرق دارد نقد با نقد،چهره به چهره،پشت به پشت.
I'm a bitch cause I don't let you push me around
I'm dumb cause sometimes Iam wrong
I'm ugly cause I don't look like a model
I'm annoying cause I like to talk
I'm a loser cause I aint friends with your group
I'm weird cause I aint like you
I'm naive cause I am younger then you
I'm conceited cause I like who I am
I'm rude cause my manners aren't perfect
Don't tell me who I am cause I already know
nothing but the truth
آرشيو پيوندهاي روزانه
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387